عکس ماما وقتی ایلیا تو دلش بود :))
عکسای ایلیا و ماما ♥♥♥
ایلیا با ماما و بابا رفته ددر ♥♥♥
ماما و بابا و ایلیا قند عسل...
ایلیا و مامان...
مامان و بابا با ایلیا و بدون ایلیا...
کافی شاپ...
عکسای یه دندونیه خودمونی♥♥♥
سلام پسره ناناز ماما، عمرم، نفسم بلاخره بابا میثم اومد دنبالمون ما بعد از 20 روز شنبه برگشتیم تهران، خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بهمون خوش گذشت کلی کیف کردی و لذت بردی، حسابی به پدر جون و مادر جون و دایی و خاله عادت کردی و همینطور اونا به تو و همش زنگ میزنن و میگن چقدر دلشون واست تنگ شده، کلی براشون دلبری میکردی بر عکس اینجا که همش میخوای با من باشی اونجا تا خاله ملاحت و دایی امین و میدیدی دیگه کاری به من نداشتی، شبا وقتی پدر جون میومد با سرعت خودت و به در حال میرسوندی و میپریدی بغلش و وقتی وقت خواب پیش ...




